.: حکایت دل 1 :. |
.:عشق امانتی با ارزشی است که باید آن را در قلب نگه داشت:. |
چند وقتی احساسی تمام وجودم پر کرده است خوب یا بد؟ فکر کنم حسی خوبی باشه احساسی شبیه به دلشعوره و یا تردید! ولی هر چی هست نگرانم کرده است کسی در زندگیم پا گذاشته که فکر می کنم مثل خودم تنهاست نه این که کسی رو در زندگی نداشته باشه نه. یعنی با وجود دوستان و اطرافیان زیادی که داره اما بازم تنهاست وتنهایی رو خوب می فهمه.من عاشق انسانی شدم که طرز فکرش و اخلاق و رفتارش حتی طرز برخوردش با بقیه فرق داره در دلم حس خوبی نسبت به او پیدا کرده ام حسی که هنوز کامل نفهمیدم چیست؟ ولی حس خوبی است حسی از جنس دوست داشتن نه شاید چیزی فراتر از آن باشد. می ترسم می ترسم که او را از دست بدهم می ترسم که کاری انجام دهم که او دوست نداشته باشد و باعث ناراحتی او شوم. دوست دارم برم توی مسجد بگم خواهش میکنم اگه سر نماز براتون امکان داره برای منم دعا کنید تا شاید خدا دلش واسم بسوزه و منم به آرزوم هام برسم. +نوشته شده درسه شنبه 24 شهریور1388ساعت 4:29 توسط امید | حس غریبی ست دوست داشتن وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن ..... وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده به بازی اش میگیریم ..... هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر ! هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!.... تقصیر از ما نیست ... تمامی قصه های عاشقانه این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!
+نوشته شده درچهارشنبه 24 تیر1388ساعت 9:50 توسط امید |
+نوشته شده درشنبه 30 خرداد1388ساعت 16:36 توسط امید |
عشق، تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو
نه اگر قلب تو سنگی ست، بیا عاشق شو
با دل موش، محال است كه عاشق گردی
عشق، تصمیم پلنگی ست، بیا عاشق شو
كاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست بیا عاشق شو
می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
عشق، رهوار خدنگی ست، بیا عاشق شو
باز گفتی تو كه فردا به خدا فردا نیست
زندگی، فرصت تنگی ست، بیا عاشق شو
كار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست
عشق، تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو
+نوشته شده دردوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:6 توسط امید | برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...
آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ...
دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...
كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...
بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده
گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...
دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ... +نوشته شده دردوشنبه 26 اسفند1387ساعت 20:19 توسط امید | کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟
ومن برای زندگی تو را بهانه می کنم! +نوشته شده درجمعه 9 اسفند1387ساعت 8:41 توسط امید | هرگز نمی توان پایانی برای عشق متصور شد هیچ یک از ما بدون عشق بر روی
کره خاکی فرستاده نشدیم عشق در وجود ما انسان ها هست و سرشت ما
را با آن ساخته اند. +نوشته شده دردوشنبه 5 اسفند1387ساعت 10:32 توسط امید |
کنار برکه دلم نشستم و نیامدی دوبارهدر سکوت خود شکستم و نیامدی سوال کردم ازخدانشانه ی خانه تو را سکوت کرد ودر سکوت شکستم نیامدی
+نوشته شده درپنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 23:17 توسط امید |
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت باشی
حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت
بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل های آرزوتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار
بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی "گل من باغچه نو مبارک "
+نوشته شده درشنبه 2 شهریور1387ساعت 12:53 توسط امید |
هيچ وقت مغرور نشو، برگها وقتي مي ريزند كه فكر ميكنند طلا شدند پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت... بیچاره از این عشق سوختن آموخت… فرق من و پروانه در این است... پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت... مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر... مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم... مرگ آنست که از خاطر تو محو شوم...
+نوشته شده درشنبه 2 شهریور1387ساعت 12:34 توسط امید |
اگر خنده نشونه ی دل خوشییه چه دل خوشی داریم ما کاش میدانستم چیست آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می بینم پیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
+نوشته شده درپنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 23:57 توسط امید |
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که "> دربیشه عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور باید شد دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:49 توسط امید |
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بيند
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشی و خرمی و کامرانی
ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:36 توسط امید |
صفای ماندنت را دوست دارم
+نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:33 توسط امید |
وسه يعنی وصل شيرين دو لب
بوسه يعنی خلسه در اعماق شب
بوسه يعنی مستی از مشروب عشق
بوسه يعنی آتش و گرمای تب
بوسه يعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه يعنی حس طعم خوب عشق
اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن
ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:31 توسط امید |
هر چه هست از دست تنهایی می کشم
گریه را تا مرگ وسعت می دهم
غصه را تا مرز بـی نهایت می کشم
هر چه هست از دست این تنهایي
لحظه های بی طراوت خیلی می کشم
محنت از نامـحرمان این دیار
سالها از روی عادت ، تنهایی می کشم
در کتاب غربت شبهای تنهاییم
خط سرخی بر روی اصالت می کشم
گاهگـاهی روحـم تب می کند
زندگی را در زندان تنهایی می کشم
این فصل تنهای من وقتی که مرد
دست از هر نوع شکایت می کشم
+نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:26 توسط امید | اي نگاهت نخي ازمخمل و از ابريشم چند وقت است که هرشب به تو مي انديشم به تو آري ، به تويعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي، به همبن باغ بلور به همان سايه ،همان وهم ، همان تصويري که سراغش ز غزلهايخودم مي گيري به همان زل زدن ازفاصله دور به هم يعني آن شيوهفهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم، به دلارايي تو به خموشي ، بهتماشا ، به شکيبايي تو
اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن ادامه مطلب +نوشته شده دریکشنبه 26 خرداد1387ساعت 12:43 توسط امید | پیش خودم دل بستم بهش نگفتم حرفمو حتی نگاه عاشقش باز نشکست تلسممو خواستم بگم هر چی که هست مهر سکوتم نشکست بغضی گلومو باز گرفت من کم شدم اون نشکست راستش زبونم بند اومد بختک رو اوجش سایه کرد رفتو خله منو گرفت من موندمو سکوت درد هر چی تو فکرم بود نبود خالی شدم از کلمه ادامه مطلب +نوشته شده درجمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 23:5 توسط امید | گل سرخی را ديدم که در جاده زندگی از کنارم ميگذشت گفتم کيستی؟؟؟ گفت لحظه لحظه هايی که بر تو می گذرد گفتم لحظه هايم را از من نگير با من بمان و هرگز از کنارم نرو با اعماق وجودم تو را می گويم که دوستت دارم ولی نشنيد و رفت گريه کردم ....فرياد زدم..... صدايم را شنيد با صدايی بلند گفت اگر سريع تر بيايی به من خواهی رسيد از دلــی بیگانه منـت می کشم
+نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 23:45 توسط امید | کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چون بر آنجا گذرت می افتاد به سر وپای تو لب می سودم کاش چون نای شبان میخواندم به نوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه تو
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 21:2 توسط مهشید | اگر در این دنیا قرار بود جای چیزی باشم دوست داشتم که جای اشک های تو باشم در چشمانت متولد بشوم روی پلک هایت جان بگیرم روی صورتت جاری شوم و روی لبهایت +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 21:1 توسط مهشید | به تو میاندیشم به تویی که همیشه با منی آسمان را با تو تفسیر میکنم لحظه های ناب وبی برگش ت زندگی ام را با تو تعبیر میکنم. عشق را با تو معنا میکنم.
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 20:59 توسط مهشید |
شبی سیاه بودوآسمان گریه میکرد واو سرش را روی سینه ام گذاشت وگفت:قشنگترین قصه را برایم بگو نگاهم به چشمان خمارش دوختم وگفتم چشمانت را ببند تا زیباترین قصه را برایت بگویم چشمانش را روی هم گذاشت و من آهسته خم شدم وبر روی لبانش قصه ی بوسه را گفتم...
تقدیم به تو
+نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 20:57 توسط مهشید | بی تو مهتاب شبی باز ار ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 20:55 توسط مهشید |
عشق يعني يك سلام و يك درود
ادامه مطلب +نوشته شده درشنبه 20 بهمن1386ساعت 0:48 توسط امید | آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.
+نوشته شده دریکشنبه 14 بهمن1386ساعت 23:34 توسط مهشید | خدايا با تو بد كردم؛ چه كردم؟ به جز صبري كه در راه تو كردم، من چه كردم؟ قبول رنج و غم كردم، شكستم عهد غيرازتو مگر كاربدي كردم؟ خدايا من چه كردم؟ جز تحمل در نگاه سرد شب كردم؟ به جز آنچه تو فرمودي اگر كار بدي كردم پس از آن توبه كردم،بد نكردم! +نوشته شده درجمعه 5 بهمن1386ساعت 10:41 توسط امید | مرد خسته در كنار ساحلي غمگين نشسته اشك در چشمان او يك حلقه بسته كوله بارش پر زمريم دسته دسته فكر او يك جا نشسته خيره گشته در پس باغ زمستان،چشمهايش ليك بسته يادش آيد خاطراتي كه كنار ذهن خاموشش نشسته مردَ، خسته ست و هم او دلشكسته شايد او فانوس همرازش شكسته. ادامه مطلب +نوشته شده درجمعه 28 دی1386ساعت 11:38 توسط امید |
تو دفتر دل تو با خون خود نوشتم كه هيشكي و تو دنيا قد تو دوست نداشتم. چقدر پيغوم گذاشتم چند خط برات نوشتم كه هيشكي و تو دنيا قد تو دوست نداشتم.
ادامه مطلب +نوشته شده درچهارشنبه 26 دی1386ساعت 19:31 توسط امید |
چشمت ز من عاشق دلداده گرفتی ( در حسرت دیدار تو آواره ترینم). بسیار کلک دارم و از چشم سیاهت یک بار نگاهی بگرفتم: آن گل که تو دیدی؛ من خیره شدم در پی آن گل دیدی به چه حیله به نگاهت بنشستم؟ اگه ادامه شعر می خواهی روی ادامه مطلب کلیک کن ادامه مطلب +نوشته شده درچهارشنبه 26 دی1386ساعت 19:10 توسط امید | |
عشق امانتی با ارزش هست که هر کس آن را در قلبش نگه می دارد برای همین هست که هر وقت بخواهی عشقت را از هر کسی پس بگیری باید قلبش را بشکنی. پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين هفته چهارم شهریور 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته سوم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم دی 1386 نويسندگان امید مهشید پيوندها طراح قالب |